آهنگری بود که با وجود رنج­های متعدد و بیماری­اش عمیقاً به خدا عشق می­ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می­توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می­کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می­خواهم وسیله­ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می­دهم. سپس آن را روی سندان می­گذارم و می­کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می­دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می­گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره­های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.

 

 

به دعای مرد آهنگر دقت کردید؟

چه دعای قشنگی.

به نظر شما اینطور نیست؟

فکر نمی­کنم کسی که طعم با خدا بودن رو چشیده باشه دلش بخواد خدا اون رو کنار بذاره. ترجیح بده توی اون کوره قرار بگیره سختی­ها رو تحمل کنه.

خیلی­ها رو دیدم که وقتی توی زندگی دچار مشکلات می­شن خیلی زود می­گن خدا عادل نیست، یکی باید مثل من سختی بکشه و یکی دیگه بالای شهر دنبال عشق و حال باشه. یا می­گن خدا ما رو دوست نداره.

سختی­ها و مشکلات در زندگی در رشد شخصیتی ما تأثیر به سزایی داره.. همونطوری که در انجیل گفته شده: در سختیها نیز فخر می­کنیم، زیرا می­دانیم سختی­ها بردباری به بار می­آورد و بردباری شخصیت را می­سازد و شخصیت سبب امید می­شود و امید به سرافکندگی نمی­انجامد.

این هم یک مثل هندی که فکر می­کنم بد نباشه اگر بخونید:

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می­رسد. در غیاب باد، یک پنبه مانند یک کوه استوار است.