اتانازي و حق بنيادين افراد به حيات

بهنام دارايي زاده
وكيل پايه يك دادگستري
                                       
اشاره:
بي ترديد اتانازي (euthanasia) و يا آنچه كه در زبان فارسي ''مرگ آسان'' و يا ''مرگ از روي ترحم'' ناميده مي شود، يكي از موضوعات بسيار بحث برانگيز سال هاي اخير،در ميان صاحب نظران عرصه ي اخلاق پزشكي و حقوق بشر بوده.

در اين نوشتار، نگارنده تلاش دارد ضمن معرفي وجوه مختلف پديده اتانازي، به بررسي برخي از مهم ترين مسائلي كه از منظر ارزش هاي حقوق بشري در اين خصوص مطرح است بپردازد.

واژه اتانازي (euthanasia) به پيشوند يوناني eu كه در معناي سهل و آسان است و thanatous كه به مفهوم مرگ در زبان يوناني اشاره دارد بر مي گردد. از اتانازي تعاريف بسيار گوناگوني ارائه شده كه طبعاً به نقطه نظر نويسندگان و يا نحوي نگرش آنان در خصوص دامنه ي اين مفهوم مربوط مي شود.

به هر روي اگر بخواهيم به تعريفي تقريباً جامع كه مورد اقبال اكثر صاحب نظران نيز قرار دارد اشاره كنيم ، بايستي اتانازي را در مفهوم پايان بخشيدن به زندگي يك بيمار صعب العلاج با هدف رهايي او از درد و رنج بيماري تعريف كنيم، كه برحسب تقاضاي خود بيمار و يا درخواست هرشخص واجد صلاحيت ديگري، تحت نظارت كادر پزشكي صورت مي گيرد.

همان گونه كه در تعريف فوق نيز مستتر است،اتانازي انواع مختلفي دارد. در اتانازي داوطلبانه فرد بيمار با انگيزه رهايي از درد و رنج بيماري و يا با هدف پايان بخشيدن به زندگي پر ملالي كه به حتم تا هنگام مرگ طبيعي با آن دست به گريبان خواهد بود( فرضاً در مورد ضايعه هاي شديد سيستم عصبي) از كادر پزشكي درخواست مي كند كه با اتخاذ تمهيداتي ويژه به زندگي او پايان دهند. در ظاهر اين نوع از اتانازي تفاوت چنداني با آنچه كه در اصطلاح '' خودكشي به كمك پزشك'' ناميده مي شود نمي كند. بسياري از مخالفين اتانازي ، اين اقدام كادر پزشكي را به واسطه ي آن كه دور از شان و وظيفه حرفه اي پزشكان ارزيابي مي كنند محكوم مي كنند. به باور اين دسته از مخالفين، قداست حرفه ي پزشكي ايجاب مي كند كه پزشكان در همه وقت، در جهت سلامت و صيانت ازحيات بيمار تلاش نمايند. به موجب بخشي از سوگند نامه بقراط ، پزشكان متعهد مي شوند كه ''هرگز سهم مهلكي را به كسي توصيه يا راه خود كسي را براي فردي فراهم نسازند.''

خلاصه ي استدلال اين دست از مخالفين اتانازي اين است كه پزشكان بنا به وظيفه ي ذاتي خود نبايستي ابزار دست نااميدان از زندگي قرار گيرند. جداي از اين كه اين استدلال مخالفين كه تماماً ريشه در پنداري قراردادي دارد كه از هيچ منطق خاصي نيز پيروي نمي كند، جاي اين پرسش جدي هست كه آيا انساني تر آن نيست كه به منظور رهايي فرد بيمار از درد و رنج بي حاصل بيماري، هر اقدامي كه متصور است فراخور خواسته ي خود بيمار صورت گيرد؟ در اين بين شايد استدلال مخالفين مذهبي اتانازي- البته در چارچوب يك باور ديني- پذيرفتني تر باشد كه اعتقاد دارند، نفس زندگي و حيات آدمي در دست انسان ها نيست كه هرگونه كه خود خواستند با آن رفتار نمايد. به باور مذهبيون جان آدمي وديعه اي است الهي كه انسان بايستي به مانند يك امانت مقدس از سوي آفريدگار، آن را پاس بدارد.

از اين بحث كه بگذريم ،امروزه ''حق بيمار به رد درمان'' يكي از حقوق اوليه شناخته شده براي بيماران است كه در پرتو ي اقدامات مدافعين حقوق بشر در ميان موازين اغلب رژيم هاي مترقي حقوق پزشكي جاي گرفته است.

به عقيده مدافعان حقوق بيماران، اين حق بيمار هست كه نه تنها از پروسه ي درمان خود آگاه باشد، بل كه در صورت امكان قادر باشد - البته در چارچوب مقتضيات حرفه ي پزشكي- نوع درمان را نيز خود برگزيند. با اين نگرش،''حق بيمار به رد برنامه ي درماني'' يكي از بنيادين ترين حقوقي هست كه بايستي مطمح نظر تمامي كارگزاران حرفه ي پزشكي قرار گيرد.

بر اين مبادي، قطع برنامه درمان به درخواست خود بيمار-حتا اگر منتهي به مرگ بيمار هم شود- هرگز نبايستي رفتاري غير انساني و ناشايست قلمداد شود،چراكه احترام به اصل آزادي افراد و حق ذاتي آنان بر بدن خويشتن، ايجاب مي كند كه كوچك ترين اقدامي مغاير با خواست و ميل خود بيماران صورت نگيرد.مشابه چنين استدلالي را مي توان درباره ي زندانياني كه به منظور دستيابي به خواسته هاي خود به ناچار متوسل به اعتصاب غذا مي شوند نيز به كار بست. مسلماً هيچ انسان آزادي خواهي راضي به مرگ تدريجي زنداني در زندان نيست، اما اين امر دليل آن نيست كه كادر درماني زندان را مجاز به دخالت خودسرانه در برنامه اعتراضي زنداني بدانيم.

البته شايد لازم به ذكر نباشد كه از نگاه كارشناسان، اين حق افراد به هنگام بيماري، هرگز حقي مطلق و خدشه ناپذير به شمار نمي رود.فرضاً چنانچه فردي مبتلا به يك بيماري واگيردار است كه به حتم خطري جدي را براي سلامت سايرين ايجاد مي كند ، مقامات عمومي بايستي هرچه سريع تر در جهت بهبود فرد و در صورت لزوم دور نگاه داشتن وي از اجتماع (نقض جدي حق آزادي رفت و آمد افراد ماده ۱۳ اعلاميه) اقدام نمايند، حتا اگر در چنين وضعيتي با مخالفت و امتناع جدي بيمار روبه رو شوند.

همان طور كه پيش تر نيز اشاره شد، اتانازي داوطلبانه شباهت هاي بسيار زيادي با آنچه كه ''خود كشي به كمك پزشك'' ناميده مي شود دارد. اما واقعيت اين هست كه اين دو مفهوم دقيقاً بر هم منطبق نيستند. اگر ''امتناع از درمان'' را نوعي اتانازي قلمداد كنيم -كه به حتم داوطلبانه نيز هست- آنگاه با تعريف حقوقي خود كشي متفاوت خواهد بود.

در'' امتناع از درمان'' بيمار با بهره گيري از حق خود بر بدن خويشتن مانع از ادامه ي پروسه درماني مي گردد و به اين طريق خود را در معرض مرگي قرار مي دهد كه شايد به طور دقيق زمان آن نيز روشن نباشد. اما در ''خودكشي به كمك پزشك'' كادر درماني با اتخاذ تمهيداتي كه جنبه ايجابي دارند، موجبات مرگي خودخواسته و آرام را براي بيمار فراهم مي سازند.

به بياني ديگر در''امتناع از درمان'' افراد در معناي دقيق كلمه جان خود را نمي گيرند-و به اين خاطر نيز مخالفت كم تري را در ميان مذهبيون بر مي انگيزد- در امتناع از درمان بيمار تنها بر اساس حقي كه بر بدن خويشتن دارد به ديگران اجازه مداخله و رسيدگي به وضعيت خود را نمي دهند. اما در ''خودكشي به كمك پزشك'' عامل اصلي و مستقيم مرگ، در واقع مصرف دارويي است مهلك، كه با مشاركت كادر پزشكي صورت گرفته است.

با باور بسياري، اين دو پديده در ماهيت تفاوت چنداني باهم ندارند، اما بد نيست بدانيم نه تنها تبعات حقوقي اين دو با هم متفاوت هست، بل كه همان گونه كه پيش تر نيز اشاره شد، مذهبيون (به مثابه مخالفين سرسخت اتانازي) به اين دو پديده از دو منظر متفاوت مي نگرند.

در خصوص تبعات حقوقي مختلف اين دو فرضاً بايستي گفت ، خوشبختانه اغلب شركت هاي تجارتي بيمه هنوز به صرافت اين نيفتاده اند كه امتناع از درمان را نيز نوعي خودكشي قلمداد كنند و بدين بهانه از پرداخت بيمه هاي عمر سرباززنند.

كليساي كاتوليگ روم نيز هرچند خودكشي را به مانند ساير مذهبيون منع مي كند، اما در خصوص آن دست از بيماراني كه به ميل خود از پذيرش برنامه ي درماني امتناع مي ورزند، ظاهراً اندكي با نرمش و مسامحه برخورد مي كند. درحال حاظر كليسا اين حق را براي پيروان خود قائل شده در شرايطي كه درمان بسيار پرهزينه و توام با درد بي حاصل است، بيماران از ادامه پروسه ي درماني امتناع ورزند، گرچه نتيجه ي چنين تصميمي، مرگ قطعي آنان باشد.

تا هنگامي كه دامنه ي اتانازي محدود به مواردي است كه اراده و نظر خود بيمار نقش اساسي را ايفا مي كند، اختلاف جدي مابين موافقان و مخالفان اين پديده وجود ندارد. درواقع مسئله از هنگامي ابعاد مبهمي به خود مي گيرد كه ما با مواردي روبه رو مي شويم كه يا اساساً امكان كسب نظر و ميل بيمار وجود ندارد(مانند بيماراني كه مدت زيادي در وضعيت كما قرار دارند و يا شرايط نوزادان) و يا نظر و خواست بيمار برحسب برخي از ويژه گي ها ذاتي وي نمي تواند ملاك عمل قرار گيرد( در خصوص بيماران رواني و يا كودكان خردسال).

''حق حيات'' يكي از بنيادين ترين حقوقي هست كه سرچشمه هاي نظري آن به تغيير و تحولات عصر روشنگري و آموزه هاي انسان گراي اين دوره در گسترش دامنه ي مفهوم شهروند بر مي گردد. از ديد يونانيان باستان فردي كه داراي معلوليت شديد بود درست همانند بربرها و يا بردگان فاقد وصف شهروند شناخته مي شد. بر اين اساس در قوانين اسپارت اطفال و كودكان معلول محكوم به مرگ بودند. در نزد افلاطون كشتن كودكان معلول از ضروريات ساختن يك مدينه فاضله به شمار مي رفت. اما امروزه تمامي مخالفت هايي كه از جانب مدافعان حقوق بشر به مجازات اعدام مي شود به نوعي به قداست حيات آدمي و حرمت زندگي او به مثابه يك شهروند مربوط است.

در رابطه با حق حيات ماده ۳ اعلاميه جهاني حقوق بشر(۱۹۴۸) اين گونه توصيه مي كند'' هر كس حق زندگي، آزادي و امنيت شخصي دارد'' ماده ۶ ميثاق حقوق مدني-سياسي (۱۹۶۶) نيز حق حيات را در زمره حقوق ذاتي انسان مي داند و در همين رابطه، كشورهاي عضو را متعهد مي كند كه اين حق را به موجب قوانين داخلي خود حمايت نمايند. در ادامه ميثاق در مقام بيان يك ضابطه كلي مقرر مي سازد كه هيچ كس نبايستي خودسرانه ازحق زندگي محروم گردد.

در اين رابطه پرسش هاي بسيار زيادي در خصوص بيماراني كه امكان بيان اراده در مورد آن ها وجود ندارد مطرح است؟ فرضاً آيا مجاز هستيم در مورد زندگي نوزادي كه دچار مشكلات شديد جسماني هستند و در صورت زنده ماندن به حتم از درد ها و مسائل گوناگون بيماري رنج خواهند برد تصميم بگيريم؟ در ثاني مرجع تصميم گيري چه نهادي بايد باشد؟ آيا نهاد خانواده و به طور خاص ''والدين نوزداد'' به صرف اين كه عامل طبيعي حيات يك موجود زنده بوده اند مي توانند در خصوص مرگ او نيز تصميم بگيرند؟ آيا ارزش ذاتي زندگي يك معلول ذهني از يك انسان سالم كم تر است؟ چه تفاوت ماهوي مابين سقط و از بين بردن يك جنين ناسالم با گرفتن جان نوزادي دوهفته كه فرضاً دچار ضايعات شديد مغزي است وجود دارد؟ آيا هنگامي كه از ارزش زندگي و حق بر حيات صحبت مي كنيم صرفاً از حيات موجوداتي دفاع مي كنيم كه برخور دار از حد قابل قبولي شعوراند و كيفيت زندگي آنها به آن اندازه اي هست كه انسان ناميده شوند؟ به بياني ديگر آيا حق حيات حقي بنيادين و خدشه ناپذيراست كه تمامي انسان ها فارغ از هر وضعيت جسماني- رواني كه داشته باشند از آن برخوردارند؟

R '' نام بيماري است ۲۳ ساله كه از فلج مغزي مادرزادي رنج مي برد. وي در پايين ترين سطح هوشياري قرار داشت و بنا به نظر پزشكان قوه درك و شناخت او در حد يك نوزاد چند ماه بود. در سال ۱۹۹۵ پنج مرتبه در بيمارستان بستري شده در اين هنگام وزن او به ۳۰ كيلو رسيده بود اما به سبب پاره اي مشكلات احتياج به احياي قلبي-ريوي داشت. از نظر كادر پزشكي احياي قلبي-ريوي ممكن بود باعث وخيم تر شده ضايعه مغزي وي شود. به واسطه شرايط ويژه اي كه داشت كادر درماني خواهان پايان دادن به زندگي وي بود.''

''خانم كري نام بيمار ديگري است كه هنوز از حيث مغزي فوت نكرده اما به رغم اين عملكرد سيستم عصبي و تنفسي، بسياري ديگر از كاركرد هاي پوستي و خارجي خود را براي هميشه از دست داده است. وي در وضعيتي به سر مي برد كه اصطلاحاً به آن حالت نباتي مي گويند. حالت نباتي و يا گياهي بيان گر شرايطي است كه در آن ادراك آگاهانه و ارادي براي هميشه و به طور كامل از بين رفته اما عملكردهاي خودكار و غيرارادي همچنان كار مي كند و فرد پس از خارج شدن از حالت كما نيز از خود هيچ گونه هوشياري و آگاهي نشان نمي دهد.

به باور نگارنده در چهارچوب موازين امروزين حقوق بشري هيچ دليل و مستند حقوقي يافت نمي شود كه امكان زندگي را، خودسرانه از نوزادان و خردسالان و يا افراد مجنوني كه دچار ضايعات شديد جسماني-رواني هستند بگيريم. حق به زندگي و به دنبال آن حق بر بدن خويشتن ايجاب مي كند كه حيات آدمي موضوع تصميم ديگران-حتا والدين بيماران - قرار نگيرد.

اما از نگاه مدافعين اتانازي، حيات آن دسته از بيماراني كه كيفيت زندگي آنان به آن ميزان نازل است كه به زحمت مي توان براي آن ها وصف انسان را به كار برد،آن حياتي نيست كه مورد حمايت اسناد حقوق بشري است.از نظر اينان ارگانيستي كه تنها به طور خودكار كار مي كند و اميد به احيائ علائم انساني (همانند آگاهي و شناخت و ...) براي هميشه از بين رفته و تنها حيات نباتي-گياهي در آن جريان دارد به زحمت مي توان وصف انسان زنده را داشته باشد. اگر اين استدلال موافقين را به پذيريم آنگاه پرسش ديگري مطرح مي شود، سطح شعور و ادراك بايستي تا چه ميزاني از بين رفته باشد تا ما مجاز به اتانازي را باشيم؟

در هر حال اگر قائل به چنين اقدامي باشيم بي ترديد به پرسشي كه چند پاراگراف پيش مطرح شد پاسخ منفي داده ايم و به اين ترتيب حق حيات را حقي بنيادين و خدشه ناپذير قلمداد نكرده ايم.

منابع:
۱. مسائل اخلاقي و حقوقي در قتل ترحم آميز- شهريار اسلامي تبار.محمد رضا الهي منش- تهران انتشارات مجد
۲. گزيده اي از مهم ترين اسناد بين المللي حقوق بشر. نشر گرايش. تهران
۳.. Euthanasia and Human Rights Law: Compatible or Contradictory? Art Blaser
۴ . Human rights and euthanasia George Zdenkowski, Associate Professor of Law, and Director of the Human Rights Centre of the University of New South Wales

پانوشت ها:
۱.مسائل اخلاقي و حقوقي در قتل ترحم آميز- شهريار اسلامي تبار.محمد رضا الهي منش- تهران انتشارات مجد. صفحه ۱۸۲
منبع پيشين صفحه ۳۲
منبع پيشين صفحه ۹۲
منبع پيشين صفحه ۱۶۷

بهنام دارايي زاده
وكيل پايه يك دادگستري
دانش جوي كارشناسي ارشد حقوق بشر
daraeizadeh@gmail.com
بر گرفته شده از سایت کانون وکلای ایران